آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان
|
داستان و عکس عاشقانه و غمگین
داستان و عکس عاشقانه و غمگین
دو شنبه 28 مرداد 1392برچسب:, :: 14:41 :: نويسنده : behnam & fanoos
به نام پروردگار هستی بخش
17 ساله بودم که به یکی از خواستگارانم
که پسر نجیب و خوبی بود جواب مثبت دادم.
اسمش رضا بود پسر معدب و متینی بود هر بار که به دیدن می امد غیرممکن بود دست خالی بیاد
ما همدیگرو خیلی دوست داشتیم چند ماه اول عقدمان به خوبی گذشت تا اینکه رفتارواخلاق رضا تغییر کرد ومتفاوت کمتر به من سر می زد وهر بار که به خونشون می رفتم به هر بهانه ای منو تنها میگذاشت و از خونه بیرون می رفت... دیگه اون عشق و علاقه رو تو وجودش نمی دیدم هر بارم ازش می پرسیدم مفهوم کارهاش چیه ؟ از جواب دادن تفره می رفت و منکر تغییر رفتارش می شد موضوع رو با پدر و مادرم در میون گذاشتم ولی اون ها جدی نمی گرفتن وحتی باور نمی کردن هر طور که بود وبه هر سختی که بود روزهامو سپری میکردم تا یکی از روز ها که به خاطر موضوعی به خونمون امده بود تصادفی با یکی از اشناهای دورمون که رئیس کلانتری یکی از استان هاست(و ما بهشون میگیم عمو )روبرو و اشنا شدن و یکباره تمام چیز هایی که من و خانواده ام متوجه نشدیم رو فهمید و با پدرم در میون گذاشت تازه پدرم متوجه شد که من دروغ نمی گم ...من ناز نمی کنم ... من نمی خوام جلب توجه کنم بله عموم متوجه شد که رضا اعتیاد داره و با تحقیقات عموم و همکاراش متوجه شدیم که یه دختر فراری رو هم عقد موقت کرده و خرید و.فروش مواد هم از کارای جدیدشه شنیدن این حرف ها واسم خیلی سخت بود رضا و این همه خلاف ........... نه .....زن دوم ....نه ...........بچه .....وای اون دختر به خاطر اینکه رضا اونو رها نکنه سریعا بچه دار شد. سه سال طول کشید تا بتونم ازش جدا شم . سه سال تمام پله های دادگاهو پایین و بالا رفتم تا تونستم خودم راحت کنم خیلی بهم سخت گذشت رضا به طلاق رضایت نمی داد می گفت بهم علاقه داره و...... با تهدید های عموم وبخشیدن مهریه ام بعد از3 سا ل عذاب و سختی وآزار تونستم ازش جدا شم. الان چند سالی از اون ماجرا می گذره و رضا صاحب 2 فرزند شده. و من هم با کمک خانوادم ودوستان تونستم از این حال و هوا بیرون بیام و زندگیه عادیمو ادامه بدم
دو شنبه 28 مرداد 1392برچسب:, :: 14:29 :: نويسنده : behnam & fanoos
تولد همایون...
های دنیا! انگار کسی میآید امشب
رد پایش را کنار گلهای باغ پدر دیدهام
گوش کن! صدای قدمهایش را از دور میشنوم بهار است و زمین از عطر گل سرشار
قلب زمین گرم است... شوق شکفتن دارد انگار...
آبی بیکران آسمان، یلدایی بهاری را نوید میدهد چهچههی شورانگیز چکاوکها و قناریها، ستارگان ترمهپوش را به سماع واداشتهاند
آسمان برای پروازش آغوش گشوده است و بادها به اشتیاقش به رقص درآمدهاند تا بنفشههای بهاری را به میمنت حضورش قربانی کنند
دانههای دیروزی، نهالکهای امروزیِ سربرافراشته از خاک، با جامهای نو، تولد همزاد خود را جشن گرفتهاند
و درختان، بارانی از شکوفه را بر قدمگاهش گلباران کردهاند
به یمن ورود فرزند خلف روزگاران ناخلف، شقایقها بر زمین بوسه زدهاند و شاخهها به سجده درآمدهاند
امشب، همای دگرگونی بر کرانههای موسیقی سایه انداخته است
گویی زمانه با خبر خوشی در راه است آری... انگار کسی میآید امشب
مضراب خندههایش را از دور میشنوم
گوش کن! جنس صدایش از برگ گل هم نازکتر است مهربان کودک از پشت گاهوارهی نگاهت، روزنهی امیدی را بر آرزوهای دور و دراز مادر گشودهای و رنگینکمانی از نور را بر خستگی دستان پدر تاباندهای
چشمهای زیادی نگران آیندهی توست! شاید کسی نمیدانست که طالع همایونیات تو را به کدام گسترهی بیمرز جهان سوق خواهد داد اما، روزها از پی هم که میگذرند نوای روحبخشت مونس دلهایی میشود که سالیان دراز پدر را در غمها و شادیها شریک بودهاند شاید به مبارکی قدم نو رسیدهات، سِر نهفتهی درونت، باارزشترین هدیهایست که خداوند اول به تو و دوم به ما ارزانی داشته
چه نیکوست که قدر بودنت را میدانی و میدانیم اسم آشنایت سالهاست که بر بلندای موسیقی ایران منت گذاشته است
و فرهنگ اصیل ِ بودنت که از مکتب بزرگان منشأ گرفته، حرمت ترانههایت را بینهایت میکند
از آن زمان که نسیم را به وصل پیوند زدی و شوق را به دوست هدیه کردی
از آن زمان که ناشکیبا، نقش خیالت را در خاطرهمان مجسم کردی
از آن زمان که از حصار دستان گذشتی و با ستارهها و با دلی سبکبار از گریه،
قیژک کولی را کوک کردی
خورشید آرزوی سرزمینی شدی
که امروز با افتخار بر سر سفرهی آب، نان، آوازت مینشیند و نامت را بر بلندای تاریخ هزاران سالهاش ثبت میکند و تو را میراثدار بیچون و چرای کسی میشناسد که به برکت وجودش پرچم هنر ایران همواره در جایجای دنیا، برافراشته بوده است
ما خیالمان آسوده است از او که ریشهاش با درخت پیوند خورده و پیشنیان دلگرم به آوایش آرمیدهاند سالی دگر از نو آغاز شد و دیگر بار، همچون سالِ پار،
قلمم سازی شد تا بنوازم آهنگ میلاد تو را
با نتی از عشق و زخمهای از جنس بلور شازده کوچولو
با آن همه نشان از پدر
خوش آمدی به جهانی که آرزو دارد همهی مردمانش از جنس صدای تو باشند
آری، من نیز صدای تو را دوست دارم تولدت مبارک نازنین...
دو شنبه 21 مرداد 1392برچسب:, :: 16:36 :: نويسنده : behnam & fanoos
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم که ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت کنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينکه يک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني که من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا کني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد…
چشمانش را باز کرد..دکتر بالاي سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دکتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت کنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاکت ديده نميشد. بازش کرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان که اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري که قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين کارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
قلب
دختر نميتوانست باور کند..اون اين کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره هاي اشک روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نکردم…
دو شنبه 21 مرداد 1392برچسب:, :: 16:25 :: نويسنده : behnam & fanoos
داستان غمگین اما واقعی!
شهریور 1381 بود که با یه دختر آشنا شدم . از راه تلفن . آخه اونقدر مغرور بودم که هیچ وقت غرور مردونم بهم اجازه نمی داد که از راه متلک بار کردن دخترا توی خیابون برای خودم دوست پیدا کنم . هر چند که به خاطر این غرور 3 سال توی غم عشق دختر همسایمون سوختم و با اینکه می دونستم اونم منو می خوادولی هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که برم باهش حرف بزنم . از آخر هم پرید و رفت روی بوم یه نفر دیگه نشست . شاید اسم این غرور دیونگی باشه . اما این من بودم . من ...
ادامه داستان در ادامه مطلب
ادامه مطلب ... یک شنبه 20 مرداد 1392برچسب:, :: 22:17 :: نويسنده : behnam & fanoos
داستان غمگــــــــــــــــــــــــــــــــــــین و عــــــــــــــــاشقانه
داستان در ادامه ی مطلب..
ادامه مطلب ... چهار شنبه 16 مرداد 1392برچسب:, :: 16:9 :: نويسنده : behnam & fanoos
شب بود ... تاریکه تاریک . دختره توی تختش دراز کشیده بود داشت ستاره ها رو تماشا می کرد . یه صدایی شنید . صدای پسر بود که داشت اسم دختر رو زمزمه می کرد . دختر رفت جلو پنجره با دیدن پسر یه لبخند زد و پسر گفت : "
آماده هستی "
با همه شور و شوقش گفت: " اوهوم "
کیفی که از قبل آماده کرده بود رو انداخت پایین جلو پای پسره .
خودش آروم از اون لبه رد شد تا دستش به پسر رسید
پسره زود دستاش رو گرفت و از گرمی دستای دختر نیرو گرفت .
پسر : " دیگه وقته رفتن شده " ... دختر :" بریم " .
اونا داشتن فرار می کردن از همه اون چیزایی که مانع رسیدن
میشد ... رسیدن به هم .
سوار قایق شدن توی تاریکی به راه افتادن . پسره کمی پارو زد
تا اینکه دید دختره داره از سرما می لرزه .
خود پسر دستهاش از سرما بی حس شده بود . پارو رو از آب در
آورد گذاشت کف قایق رفت کناره دختره ...
آروم نوازشش کرد و تنها پتویی که داشتن کشید روی دختره .
طولی نکشد که دختر خوابید . پسره داشت تماشاش می کرد ...
اونا توی یه خونه زیبا بودن . روی تخت طلایی دراز کشده بودن
بله ... پسر هم خوابش برده بود . داشت توی رویاهاش عشقش
رو نوازش می کرد .
پسربه قدری خسته بود که بر خورد قایق به سنگها رو نفهمید .
شاید هم شیرینی اون رویا مانع شده بود . اما دختره بیدار شد .
هوا روشن بود اما هیچی دیده نمی شد مه همه جا رو گرفته
بود ... دختره ترسیده بود .
پتو رو کشید سرش تا هیچی نبینه گوشاش رو گرفت تا چیزی نشنوه .
پسره کمکم متوجه شد که قایق تکون نمی خوره . بیدار شد ...
چیزی که می دید باورش نمیشد . اونا به جزیره رسیده بودن .
آروم پتو رو کنار زد دست دختر رو گرفت و بلندش کرد . دیگه
خبری از اون مه نبود .
اونا بهشت روی زمین رو پیدا کرده بودن . اما قایق شکسته بود
و دیگه راه برگشتی نبود .
از قایق پیاده شدن و رفتن طرفه جنگل ... جنگلی که با همه
زیبایی هاش تنها ساکنینش گرگ و روباه بودن .
شروع کردن به ساخت یه کلبه تا بتونن عشقشون رو توی اون
باهم قسمت کنن .
چند ماهی سپری شد ... راستی که تو اون چند ماه زندگی کردن . تا اینکه گرگ به کلبه عشق اون دوتا حمله کرد . گرگ با این که پیر بود اما به قدری قدرت داشت که پسره نمی تونست کاری انجام بده . دست پسر رو که همیشه از دستای دختر انرژی می گرفت رو با پنجه زخمی کرد . پسر روی زمین افتاد دختر داد میزد . گرگ به دختر حمله کرد دختر رو زمین زد
صورت دختر زخمی شده بود مثل دسته پسر ... گرگ خواست
گلوی دختر رو پاره کنه .
پسر از ته دل خدا رو صدا زد . ناگهان جادوگر کوچولویی ظاهر
شد.
گرگ رو جادو کرد . دیگه گرگی وجود نداشت نابود شده بود پسره خودش رو کشید کناره دختر . دختر به یه گوشه خیره شده بود . اون جادوگر رو می شناخت . آره اون تنها کسی بود که دختر شبها باهاش درد دل می کرد .
چند روزی گذشت تا اینکه دختر توی برکه چهرش رو دید جای پنجه گرگ صورت نازنین دختر رو زشت کرده بود دختر غمگین شد فکر کرد که دیگه واسه پسر ارزشی نداشته باشه . تو همین فکر بود که پسر دستش رو روی شونه های دختر گذاشت پسر با تمام عشق و علاقه ای که به دختر داشت گفت : " تو نبض زندگیم هستی " دختر خندید و پسر لب هاش رو به لب های دختر نزدیک کرد و ... اما روباه جنگل چی اون می دونست که جادوگر همیشه مراقب اون دوتا هست پس با تمامی مکرش نقشه کشید . جادوگر خیالش راحت بود از این که چیزی به عشق اونا صدمه نمیزنه .رفت تا کمی تنها باشن ... تا اینکه روباه حمله کرد اون کاری به پسر نداشت اون چشمای دختر رو ازش گرفت دختردیگه نمی تونست ببینه . وقتی آدم چیزایی که دورش هست رو نبینه و درک نکنه حسش رو هم از دست میده اون دیگه پسر و عشقش رو احساس نمی کرد . تا جایی که پسر رو تو از دست دادن چشماش مقصر می دونست .
دختر می خواست برگرده اما نمی تونست قایقی در کار نبود .
پسر رو ترک کرد
رفت دور ترین نقطه جزیره . پسر موند و کلبه عشق ...
کم کم پسر تمام نیرویی که داشت از دست داد ... دیگه دختر کنارش نبود تا از دستاش انرژی بگیره . آتش روشن کرد تا با گرمی اون نیرو بگیره ... ولی نه اون به
دختر نیاز داشت .
جادوگر برگشت اما کاری ازش ساخته نبود . پسر بی جان افتاده
بود کناره کلبه ... کاری نمی شد کرد
پسره ... جادوگر روباه رو نفرین کرده بود اما دیگه به درد نمی خورد .
جادوگر رفت پیشه دختره و به اون گفت : " ای کاش فقط چشمات کور بود ... دلت چی اون همه عشق رو ندید ... " دختر حس می کرد که اشتباه کرده . اون برگشت پیش پسر نه
به خاطره جبران ... چون خیلی دیر بود ... خیلی دیر ... خیلی ... خیلی
رسید به کلبه عشقی که باهم ساخته بودن . هنوز هم گرمای
توی کلبه رو حس می کرد .
چون با عشق ساخته شده بود .
پسر همون جا جلوی کلبه دراز کشیده بود . دختر وقتی پیداش
کرد نتونست خودش رو کنترل کنه و بوسه ای بر لب های بی جان پسر زد . اوه ... خداونده عشق ...
نوره شدیدی چشمای دختر رو میزد . باورش نمیشد اون دوباره داشت می دید . خداوند عشق به جسم پسر و چشم های دختر جان بخشید . پسر از جاش بلند شد دستای دختر رو گرفت و پیشونی دختر
رو بوسید .عشق اونا یه عشق جاودانه بود و هیچ گاه از بین نرفت ... حتی با مرگ !!!!!
جمعه 11 مرداد 1392برچسب:, :: 15:1 :: نويسنده : behnam & fanoos
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم… می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…
ادامه داستان در ادامه مطلب... ادامه مطلب ... پنج شنبه 10 مرداد 1392برچسب:, :: 16:6 :: نويسنده : behnam & fanoos
هوا به کلی فرق کرده بود، هرچند بهار شده بود ولی سردییه زمستون هنوز از تنش در نیومده بود .
ادامه داستان در ادامه ی مطلب... ادامه مطلب ... صفحه قبل 1 صفحه بعد |
|||||||||||||||||
![]() |